| محمدكاظم مزيناني | ||
| بهار آمد ميان كوچة ما و دستش را براي من تكان داد سوار يك دوچرخه بود و از دور به من خورجين سبزش را نشان داد كت و شوار سبزش گل گلي بود به روي آستينش شاپرك داشت ركابش چون پرستو دور ميزد به جاي زنگ، چرخش قاصدك داشت كلاهش صورتي بود و نگاهش مرا ياد كبوترهايم انداخت كمي خنديد و از خورجين، گلي را درآورد و به پيش پايم انداخت گلم را از زمين برداشتم زود به دنبالش سركوچه دويدم بهارم را وليكن در خيابان ميان آنهمه ماشين نديدم |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 22:38 توسط حمید
|