محمدكاظم مزيناني  
     
  بهار آمد ميان كوچة ما
و دستش را براي من تكان داد
سوار يك دوچرخه بود و از دور
به من خورجين سبزش را نشان داد

كت و شوار سبزش گل گلي بود
به روي آستينش شاپرك داشت
ركابش چون پرستو دور مي‌زد
به جاي زنگ، چرخش قاصدك داشت

كلاهش صورتي بود و نگاهش
مرا ياد كبوترهايم انداخت
كمي خنديد و از خورجين، گلي را
درآورد و به پيش پايم انداخت

گلم را از زمين برداشتم زود
به دنبالش سركوچه دويدم
بهارم را وليكن در خيابان
ميان آنهمه ماشين نديدم