بيوك ملكي  
     
 

آفتاب امروز غوغا مي‌كند
آتشي در كوچه برپا مي‌كند

مادرم مي‌آيد و از لاي در
بازي ما را تماشا مي‌كند

خوب مي‌دانم، مرا مي‌خواهد او
چون كه هي اين پا و آن پا مي‌كند

باز شيطان مي‌رسد، با شيطنت
توي گوشم نرم نجوا مي‌كند

مي‌روم يك گوشة دنج و مرا
هر كه در كوچه است، حاشا مي‌كند

از ته دل خنده‌اي سر مي‌دهم
خنده‌ام مشت مرا وا مي‌كند

عاقبت مادر، مرا در كنج در
پشت يك لبخند، پيدا مي‌كند

با نگاه مهربانش، باز هم
مِهر خود را در دلم جا مي‌كند

چشمهاي او برايم عشق را
با زباني ساده معنا مي‌كند