یک روز بلبل خواند
آواز زیبایی
از نوشدن مي گفت
از خود شکوفایی

می گفت: «باغ ما
بی روح و تکراری ست
دنیای تکراری
در شأن اینجا نیست

حالا که همراهیم
حالا که هم کیشیم
باید بپا خیزیم
فکری بیندیشیم»

این حرف ها پر زد
در آسمان باغ
نوآوری گل کرد
این بحث ها شد داغ

از چشم ها جوشید
هرجا نگاهی نو
هرکس به سویی رفت
در فکر راهی نو
*****

گنجشک ها آن روز
در لانه شان ماندند
حرفی نمی گفتند
شعری نمی خواندند

در فکر آن ها بود
آواز زیباتر
با شوق گنجشکی
از شاخه ای زد پر

می گفت: «حس ما
کم از قناری نیست
در جیک جیک امّا
احساس جاری نیست

باید قناری شد
نوآوری این است
پس چاره این کار
آواز و تمرین است»
*****

اما کلاغ آن روز
در فکر خام خود
دنبال عینک بود
دنبال تیپ و مُد

می گفت: «باید رفت
یک تیپ مشتی زد»
با حس و حالش رفت
در باغ گشتی زد

او دست پر برگشت
با دامنی کهنه
یک شیشه خاکی
با آهنی کهنه

پوشید دامن را
با شیشه عینک زد
گرچه به تیپ او
اصلاً نمی آمد

می گفت و می خندید:
«به به چه رنگین است
این خود شکوفایی ست
نوآوری این است»
*****

یک سار آن جا بود
او پر زد و در رفت
فکر جدیدی داشت
یک جای دیگر رفت

می گفت: «باید رفت
از باغ تکراری
اصلاً ندارم من
با دیگران کاری

در خارج از این باغ
هر چند تنهایم
یک سار نوآور
ساری شکوفایم»

آن سار وقتی رفت
بسیار غمگین بود
اما برای او
نوآوری این بود
*****

یک دارکوب آن روز
روی درختی بود
فکر بزرگی داشت
یک فکر راز آلود

از کرم های تلخ
او خسته بود انگار
می گفت: «باید رفت
سوی شکار مار

نوآوری یعنی
این کرم ها بدبوست
یعنی که باید خورد
یک مار را با پوست»

او رفت سوی مار
با مار درآمیخت
در جنگ او با مار
پرهای نارش ریخت

هر کس که می پرسید:
«این وضع در هم چیست؟»
بی حوصله می گفت:
«این هم شکوفایی ست»
*****

امّا قناری رفت
جشنی تدارک دید
جشنی که زیبا بود
چون جشن روز عید

او کوچه باغش را
بسیار زینت کرد
از اهل باغ آن شب
در جشن دعوت کرد

جشنی که اول بود
تفریح و مهمانی
پایان کارش شد
حرف و سخنرانی

موضوع صحبت بود
حرف از شکوفایی
از نوشدن گفتند
هر کس به زیبایی

آن شب قناری گفت:
«این واژه پر معناست
فهمیدنش تنها
در این همایش هاست»
*****

شب رفت و فردایش
بلبل پیامی داد
حرف دلش را گفت
همراه با فریاد

می گفت: «این افکار
در سطح پایین است
وقتی که می گویید
نوآوری این است

در چشم تان هر چند
این کارها زیباست
نوآوری این نیست
این حرف ها بیجاست

این کارها امروز
اصلا ضروری نیست
اصلا نباید کرد
کاری که فوری نیست

نوآوری یعنی
اوج شکوفایی
یعنی بدانی هست
در تو توانایی

یعنی که بشناسی
حد توانت را
حد زمینت را
حد زمانت را»

با حرف بلبل، باغ
یکباره ساکت شد
هر كس به نوعي بود
در فكر كار خود
*****

نجوای آرامی
آغاز شد کم کم
اما به آرامی
فریاد شد با هم

وقتی که جمعیت
همراه و هم دل شد
نوآوری گل کرد
این طرح کامل شد

آن روز باغ گل
پرشور و غوغا شد
بر روی اهل باغ
درهای نو واشد

آن روز، وسعت یافت
اندازه این باغ
در هر کجا پیچید
آوازه این باغ

در بین باغستان
این باغ الگو شد
در خاطر هر کس
زیبا و خوشبو شد

آن روز باغ گل
شد شهر زیبایی
نامیده شد آن سال
سال شکوفایی