سال نو آوری و شکوفایی
یک روز بلبل خواند
آواز زیبایی
از نوشدن مي گفت
از خود شکوفایی
می گفت: «باغ ما
بی روح و تکراری ست
دنیای تکراری
در شأن اینجا نیست
حالا که همراهیم
حالا که هم کیشیم
باید بپا خیزیم
فکری بیندیشیم»
این حرف ها پر زد
در آسمان باغ
نوآوری گل کرد
این بحث ها شد داغ
از چشم ها جوشید
هرجا نگاهی نو
هرکس به سویی رفت
در فکر راهی نو