سال نو آوری و شکوفایی

یک روز بلبل خواند
آواز زیبایی
از نوشدن مي گفت
از خود شکوفایی

می گفت: «باغ ما
بی روح و تکراری ست
دنیای تکراری
در شأن اینجا نیست

حالا که همراهیم
حالا که هم کیشیم
باید بپا خیزیم
فکری بیندیشیم»

این حرف ها پر زد
در آسمان باغ
نوآوری گل کرد
این بحث ها شد داغ

از چشم ها جوشید
هرجا نگاهی نو
هرکس به سویی رفت
در فکر راهی نو

ادامه نوشته

این روز ها

این روز ها مانند برق و باد هستند

تا چشم بر هم می زنم یک روز رفته ست

در لا به لای درس و مشق فوق العاده

تا چشم را وا می کنم پایان هفته ست 

ای کاش آهنگ زمان آرام تر بود

تا چیز های خوب را بهتر ببینم

یا دست کم می شد که برگردم از اول

هر چیز را یک دفعه دیگر ببینم

آرام در باغ و چمن شعری بخوانم

با حوصله حرف دل خود را بگویم

از گل نظرخواهی کنم درباره خود

آن وقت احساس لطیفش را ببویم

 یحیی علوی فرد

بهار ماندنی

یحیی علوی فرد

همیشه دیده ام که باغ و کوه و دشت

برای دیدن بهار

چه بیقرار انتظار می کشند

که با رسیدنش

پر از جوانه و صدا شوند

و از غم خزان رها شوند

 

و من

در انتظار یک بهار ماندنی ترم

که قلب باغ و کوه و دشت مست اوست

و رویش جوانه های منتظر به دست اوست

جنگ و صلح ( برای کودکان غزه )

از جنگ بیزارم

از صلح بیزارم

نسبت به این هر دو

حس بدی دارم

 

وقتی که جنگ آمد

بابای ما را برد

وقتی که صلح آمد

زهرای ما را برد

 

وقتی که جنگ آمد

بارید خمپاره

پروانه مان پر زد

از توی گهواره

 

وقتی که صلح آمد

شد وضع ما بد تر

حس می کنم این را

در گریه مادر

 

این ها همه حرف است

اینها دروغین است

دنیا همه امروز

مثل فلسطین است

 

از جنگ بیزارم

از صلح بیزارم

در این جهان تنها

یک آرزو دارم

 

یک کوچه ی آرام

یک خانه می خواهم

بابا و زهرا و

پروانه می خواهم

 

یحیی علوی فرد

محمود كيانوش  
     
  قاصدك، راست بگو
از كجا آمده‌آي؟
با چه پيغام خوشي
نزد ما آمده‌اي؟

اي كه بر اسب نسيم
مي‌شوي نرم سوار
مي‌كني با دل شاد
همه جا گشت و گذار

همه در خانة خود
مي‌پذيريم تو را
مي‌دويم از پي تو
تا بگيريم تورا
ولي از بس سبكي
مي‌روي با نفسي
خوش نداري كه خورد
بر تنت دست كسي

هست تا اسب نسيم
روز و شب در سفري
مي‌روي كوي به كوي
قاصدي خوش خبري

عباس يميني شريف  
     
  ما گلهاي خندانيم
فرزندان ايرانيم

ايران پاك خود را
مانند جان مي دانيم



ما بايد دانا باشيم
هشيار و بينا باشيم

از بهر حفظ ايران
بايد توانا باشيم


آباد باشي اي ايران
آزاد باشي اي ايران

از ما فرزندان خود

بيوك ملكي  
     
 

آفتاب امروز غوغا مي‌كند
آتشي در كوچه برپا مي‌كند

مادرم مي‌آيد و از لاي در
بازي ما را تماشا مي‌كند

خوب مي‌دانم، مرا مي‌خواهد او
چون كه هي اين پا و آن پا مي‌كند

باز شيطان مي‌رسد، با شيطنت
توي گوشم نرم نجوا مي‌كند

مي‌روم يك گوشة دنج و مرا
هر كه در كوچه است، حاشا مي‌كند

از ته دل خنده‌اي سر مي‌دهم
خنده‌ام مشت مرا وا مي‌كند

عاقبت مادر، مرا در كنج در
پشت يك لبخند، پيدا مي‌كند

با نگاه مهربانش، باز هم
مِهر خود را در دلم جا مي‌كند

چشمهاي او برايم عشق را
با زباني ساده معنا مي‌كند

محمدكاظم مزيناني  
     
  بهار آمد ميان كوچة ما
و دستش را براي من تكان داد
سوار يك دوچرخه بود و از دور
به من خورجين سبزش را نشان داد

كت و شوار سبزش گل گلي بود
به روي آستينش شاپرك داشت
ركابش چون پرستو دور مي‌زد
به جاي زنگ، چرخش قاصدك داشت

كلاهش صورتي بود و نگاهش
مرا ياد كبوترهايم انداخت
كمي خنديد و از خورجين، گلي را
درآورد و به پيش پايم انداخت

گلم را از زمين برداشتم زود
به دنبالش سركوچه دويدم
بهارم را وليكن در خيابان
ميان آنهمه ماشين نديدم